چرند و جفنگ!!!
بیا ببین چه خبره ...! خیلی باحاله !
[ چرند گاه ] يه دختره مي خواد از يه جوي آب رد بشه يهو ميوفته توش! يه زنه با دخترش مي بينن اما هيچ كمكي نميكنن! دختره خودش مياد بيرون! زنه ميگه : اگه كمك مي خواستي چرا به من نگفتي؟ دختره هيچي نمي گه! پ . ن : سرکاری نبودا! هاهاهاهاها! ¤ چ ر ن د ی ه ¤ عاقبت خیانت در دوستی دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر باهم برادرند.
روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. پ . ن : هاهاهاهاها بازم گذاشتمتون سرکار!!!!!!! « جفنگیه » خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید . دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟ من : زنم دیگه پس چی ام ؟ دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟ من : نه مامانی بابا مرده . دخترم : راست میگی مامان ؟ من : آره چطور مگه ؟ دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟ من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ دخترم : دایی سعید هم زنه ؟ من : نه اون مرده ! دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟ من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام . دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟ من : از اینکه خوشگلم ، دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه ؟ من : اره دخترم دخترم : بابا از کجا فهمید مرده؟ من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده ! دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟ من : آره تقریبا . دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره من : اولا تو نه شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟ دخترم : چشاش من : یعنی من زشتم مامان ؟ دخترم : آره من : مرسی دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !! من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود؟ من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه دخترم : مامان من مردم؟ من : نه تو زنی دخترم : یعنی منم زشتم؟ من : نه مامان کی گفت تو زشتی؟ تو ماهی ، ولی تو الان کودکی دخترم : یعنی من زن نیستم ؟ من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی دخترم : یعنی چی ؟ من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه . دخترم : یعنی منم مامانم ؟ من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟ من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام؟ من : تو کودکی دخترم : کی زن میشم؟ من : بزرگ شدی دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟ من : ببین یه جور دیگه میگم . کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی دخترم : بابا من : بابات کی بتو شیر داد ؟ !!!!!!!!!! دخترم : بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه من : نه الان رو نمی گم ، کوچولو بودی ؟ دخترم : نمی دونم من : نمی دونم چیه ؟ من دادم دیگه دخترم : کِی؟ من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی . دخترم : الان می خوام بفهمم . من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی؟ من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟ دخترم : مامانم من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن دخترم : آهان فهمیدم . من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن **** نیم ساعت بعد دخترم : مامان یه سوال بپرسم؟ من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها دخترم : در مورد ماهی قرمزه است . من : خوب بپرس دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟ اگه نظر ندی این دختره رو میفرستم پیشت سوال پیچت کنه ها! بالاخره وبلاگای برتر بهمن ماه انتخاب شدن. میدونین بین ۱۰۵۰ تا وبلاگ چندم شدم؟ حدس بزنین؟ نچ اشتب گفتین. هــــــــــفـــتـــــــــم شدم! همین دیگه گفتم خبرشو بدم. ¶ چرند زار ¶ از کودکی شروع میکنیم : در کودکی: پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند. پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون. پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد. پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند ، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد ، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد ، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند . پ ن : ندارد! ¤ جفنگ زار ¤ داستان وحشتناك ماشین کنار جاده ایستاد. زوج جوان از ماشین پیاده شدند و نگاهی به جنگل انداختند. درختهای جنگل به شکل مرموزی داشتند تکان می خوردند، گویا داشتند به زوج جوان اخطار می دادند که نزدیکتر نروند. زن که به نظر کمی ترسیده بود، به شوهرش گفت: بیا بریم یه جای دیگه، اینجا ترسناکه! مرد گفت: ترس؟ ترس اسم وسط منه! زن با خودش واگویه کرد: ایرانیا که اسم وسط ندارن! اون مال فیلمای ترسناک خارجیه! ناگهان صدای مرد که داشت وارد جنگل می شد رشته افکارش را پاره کرد: فرنگيس بیا دیگه، من رفتما! زن در حالی که رشته افکارش را گره می كرد با التماس گفت: آرش! آرش جان! نمیشه نریم اون تو؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد: نه! نمیشه! بیا دیگه. چند ساعت بعععددددددد فرنگيس با وحشت به آرش نگاه کرد و گفت: یعنی چی؟ مطمئنی اشتباه اومدیم؟ ماشینه همینجا بود که؟ آرش پاسخ داد: آره بابا! مسیرمون تا اینجاش ظاهرا درست بود، ولی می بینی که ماشینی در کار نیست. باید برگردیم از یه راه دیگه بریم. زوج جوان برگشتند و در حالی که با وحشت به اطراف نگاه می کردند به داخل جنگل رفتند، و ناگهان هیولا را دیدند! هیولا خیلی وحستناک بود! 14 شاخ روی سرش داشت و 4 چشم و 3 دماغ داشت. با قهقهه ای مهیب گفت: اسیبو نالن بالا قلابتی بیال مانلمب سیباتولی! آرش با ترس گفت: می بخشید، داستان ایرانیه، اگه میشه فارسی حرف بزنید. هیولا با شرمندگی صدایش را صاف کرد و دوباره قهقهه زد و گفت: خیال کرده بودید می توانید از این جنگل به این راحتی خارج شوید؟! آرش تازه متوجه شرایط خطرناک موجود شد! کمی فکر کرد و ناگهان بیاد آر پی جی هفتی افتاد که همیشه برای احتیاط در کیف پولش مخفی می کرد! آر پی جی را در یک لحظه از کیفش در آورد و با دقت تمام نشانه گیری کرد و فریاد زد بگیر پلید کثیف! موشک با سرعت به سمت هیولا پرواز کرد.... و از کنار سر او عبور کرد و به یکی از درختها برخورد کرد. هیولا با نگاهی پیروزمندانه به سمت زوج جوان آمد و آن دو را خورد! ------------------------------------------------------------------------- پ . ن : متاسفانه داستان به قدری وحشتناک و هیجانی بود كه ما جو گير شديم و اين هيجان و جو ما به آرش عزيز هم سرايت كرد و ايشان دستپاچه شد و نتوانست خوب نشانه گيري كند و در نتيجه به لقاالله پيوست. اما از اين داستان كوتاه چند تنيجه اخلاقي ميگيريم : « چرند آباد » مادر دختر ۷ ساله (الناز) از خانه بیرون می رود برای خرید. بعد از ۱۰ دقیقه دختر درب خانه ی همسایه را میزند. پسری ۲۷ ساله به اسم مهدی در رو باز میکنه با روی خوشی با الناز صحبت می کنه الناز میگه: « من تنهام میشه بیایید خونه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز می ترسم وگرنه خودم این کار انجام می دادم». مهدی که متعجب شده بود به خانه ی الناز میره. وقتی مهدی وارد میشه میبینه گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه. بعد الناز برای مهدی یک لیوان شربت میاره. داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود. مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میره. در همین لحظه الناز میره سر کوچه و داد میزنه : « ای مردم بیایین یه نفرسرکار رفته همه ی این متن رو خونده» پ . ن : از دوستانی که سرکار رفتن خواهش میشه ی کلیک اینجا بکنن و چند تا نظر بزارن. یکی قبول نیست. منم قول میدم دیگه سرکارتون نزارم *** جفنگ آباد *** پسرا : یه دوست دخترم نداریم از این افادهایها، روزی پنج بار بزنیمش تا آدم شه! یه دوست دخترم نداریم از این وبلاگ به عنوان تریبون ابراز عشق بهش استفاده کنیم عق ملتو دربیاریم! یه دوست دخترم نداریم بریم خواستگاریش باباش با لگد از خونه بیرونمون کنه! یه دوست دخترم نداریم موهاشو افشون کنه بیاد باز دلو پریشون کنه بره! یه دوست دخترم نداریم ایجاد انگیزه کنه برای فرار از خونه ! يه دوست دخترم نداريم كه وقتي مامانمون ميگه بيا واست زن بگيريم بگيم فعلا قصد ازدواج ندارم! یه دوست دخترم نداریم مخشو بزنیم بیاریمش خونمون ، برامون غذا درست کنه! یه دوست دخترم نداریم هر وقت میره مسافرت شارژر گوشیشو جا بزاره تا برگرده گوشیش خاموش باشه هر غلطی خواست بکنه...! یه دوست دخترم نداریم هنرمند باشه شاهکارهای هنریش رو تقدیممون کنه...! یه دوست دخترم نداریم وقتی ازش دوریم بپرسیم چه خبر؟ بگه ملالی نیست جز دوریه تو....! یه دوست دخترم نداریم رو جزوه هاش عکسمون رو نقاشی کنه...! یه دوست دخترم نداریم روز جمعه که می خواد بره تفریح یه تعارف خشک و خالی به ما کنه بگه عزیزم میای یانه؟! یه دوست دخترم نداریم شبا با هم بچتیم...!
یه دوست دخترم نداریم حداقل یه چی واسه مخفی کردن از خانواده داشته باشیم...!
یه دوست دخترم ندارم بیاد بگه عصر جمعست دلم گرفته بگم می خوای چاه باز کن خبر کنم؟ یه دوست دخترم نداریم بشینیم با گوشی دوستامون بهش اس ام اس بدیم دور هم بخندیم بهش! یه دوست دخترم نداریم آخر هفته که حوصلمون سر میره با خانواده بریم خواستگاریش! یه دوست دخترم نداریم عصبانی که میشیم بزنیم تو دهنش حتی! یه دوست دخترم نداریم وقتی مامان باباش میرن مسافرت یه یه هفته ای بریم خونشون کنگر بخوریم لنگر بندازیم...! یه دوست دخترم نداریم ۵۰ سال بعد عکسشو به نوهمون نشون بدیم بگیم: نیگا کن من با چه داف شاخی رفیق بودیم، بعد باز برو بشین پای اون پلی استیشن ۱۴ت، خـــــــوب؟؟!! یه دوست دخترم نداریم از این همه خدمات ایرانسل استفاده کنیم... یه دوست دخترم نداریم چند نفر بهش تیکه بندازن ما هم بریم حمام خون راه بندازیم! یه دوست دخترم نداریم بگیریم لهش کنیم بعد داداشش رو بفرسته مارو له کنه! یه دوست دخترم نداریم عکسش بک گراند گوشیمون باشه! یه دوست دخترم نداریم دستمونو بگیره بگه بسه دیگه چقدر وبلاگ می نویسی؟! یه دوست دخترم نداریم با ما که هست نیششو برای این و اون باز نکنه! یه دوست دخترم نداریم دندوناش مصنوعی باشه تو حلقمون گیر کنه خفه شیم از این زندگی نکبت بار راحت شیم! یه دوست دخترم نداریم مردم بگن اینا چقد به هم میان ! یه دوست دخترم نداریم هیچی اعصابم نداریم بتونیم یکی رو تور کنیم لااقل! یه دوست دخترم نداریم هر روز از کوچشون رد شیم٬ دیدیم ماشین باباش روشن نشد بریم هل بدیم٬ بعد بهمون بگه: دستت درد نکنه پهلون! یه دوست دخترم نداریم بهمون بگه تو نمیخوای یه اپ بکنی این وب رو؟!!!! یه دوست دخترم نداریم ، دور همی با بچه ها نشستیم تخمه می شکنیم فعلا! دخترا : یه دوست پسرم نداریم با وضع فجیع برم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگم اونی که باید بپسنده پسندیده! یه دوست پسرم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده! یه دوست پسرم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن! يه دوست پسرم نداريم هيچ دوست معموليشم نداريم دلمون خوش باشه! یه دوست پسرم نداریم بگه چه خبر عزیزم بگیم داری بابا میشی! یه دوست پسرم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیف منو روشن کن! یه دوست پسرم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم! یه دوست پسرم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش! یه دوست پسرم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان بیایم بیرون! یه دوست پسرم نداریم بهش بگیم می خوام پراید بخرم بگه بقیه پولشو من می دم ۲۰۶ بخر! یه دوست پسرم نداریم بهمون بگه مواظب خودت باش از پیاده رو برورسیدی خونه تک بزن! یه دوست پسرم نداریم برادرزاده ی ۷ سالمون نیاد بگه عمه فکر کنم هیشکی تورو دوست نداره! یه دوست پسرم نداریم شب ها آرزوی وصال کنه روزها آرزوی فراق! یه دوست پسرم نداریم بهمون پیشنهاد بیشرمانه بده ، ماهم کلی کولی بازی در بیاریم! یه دوست پسرم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش می گیم دیگه به من زنگ نزن! یه دوست پسرم نداریم وقتی ناراحتیم الکی از این حرف های امید دهنده بزنه مثلاً همه چی آرومه و اینا! یه دوست پسرم نداریم که ثانیه به ثانیه یادآوری کنه که ما فقط دوستای معمولی هستیم! یه دوست پسرم نداریم یه کم شعور داشته باشه به شعورش توهین کنیم! یه دوست پسرم نداریم وقتی عصبانی هستیم با فامیل صداش کنیم مثلاً گوش کن آقای فلانی! یه دوست پسرم نداریم سرما بخوره هی قربون صدقه صدای گرفتش بریم! یه دوست پسرم نداریم اس ام اس عاشقونه بفرسته واسمون به جای جواب عاشقونه گیر بدیم این اس ام اس رو کی برات فرستاده؟ هـــــــــــــا؟؟؟؟ یه دوس پسرم نداریم بیاد اینجارو بخونه بره خودشو از بالای برج میلاد بلند پرت کنه پایین ما نگاش کنیم و افتخار کنیم یکی به خاطر ما خودشو کُشت! یه دوست پسرم نداریم، غیرتی بشه، بگه حق نداری از این چکمه های ِ ساق بلند بپوشی..دوست ندارم..! یه دوست پسرم نداریم تو برف بازی گوله برفش بهمون بخوره کولی بازی در آریم به یه بهونه بریم بغلش! یه دوست پسرم نداریم که زنگ تفریح ها بشینیم راجع بهش بحرفیم! یه دوست پسرم نداریم تو خیابون گربه ببینیم بپریم بغلش بگیم وای ببخشید از ترس بود! یه دوست پسرم نداریم هر روز بهش بگیم تو دیگه مرد شدی وقت زن گرفتنته! یه دوست پسرم نداریم که یکی جز مامانمون شمارمونو از حفظ باشه! یه دوست پسرم نداریم تو ماشین آهنگ شیش و هشت بزاریم کله هامونو باهم تکون بدیم! يه دوست پسرم نداريم كه به دوستامون بگيم دوست پسر داريم! يه دوست پسرم نداريم تنهاييمونو باهاش پر كنيم هي نيايم اينجا بنويسيم يه دوست پسرم نداريم! يه دوست پسرم نداريم ............ نداريم ديگه!!!!!! « چرند سرا » درد دل یه کرم خاکی با خدا خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا کرم؟ این همه موجود عجیب غریب، آخه چرا کرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میکردی؟ خداییش این هم ایده بود که به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم. صبحها که از خواب پامیشیم باید همینجور الکی تو خاکا لول بخوریییییم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم. خدایا ناشکری نمیکنم. چون به قول دوستام که میگن برو خدارو شکر کن باز کرم خاکی شدی،ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه! حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار که میتونستم باشم. خودم که چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مکمل استفاده کنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم… هیییی چی بگم که هرچی بگم کم گفتم، دیروز یه سری زدم به بیرون خاک دیدم یه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی که جیگرت حال بیاد، آقا ما یادمون افتاد که تک جنسی هستیم همچی سوختیم که نگو آهان چی بگم خدا، به شتره گفتن گردنت کجه گفت کجام راسته؟ راستی خدا من به شترم راضیم ها ¤ جفنگ سرا ¤ 40 کاری که دخترا تو زندگیشون نمیتونن انجام بدن !!!!!! 1- چیزی در مورد ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش … ۲- درک مضمون اصلی یک فیلم هنری ۳- ۲۴ ساعت رو بدون فرستادن sms زندگی کردن … ۴- بلند کردن چیزی ۵- پرتاب کردن ۶- پارک کردن ۷- خواندن نقشه ۸- دزدی کردن از بانک ۹- آرام و ساکت جایی نشستن ۱۰- بیلیارد بازی کردن ۱۱- پول شام رو حساب کردن ۱۲- مشاجره کردن بدون داد کشیدن ۱۳- مواخذه شدن بدون گریه کردن ۱۴- رد شدن از جلوی مغازه کفش فروشی ۱۵- نظر ندادن در مورد لباس یک غریبه ۱۶- کمتر از بیست دقیقه داخل یک دستشویی بودن ۱۷- دنده ماشین را با انگشت عوض کردن ۱۸- راه انداختن درست یک ویدئو ۱۹- تماشای یک فیلم جنگی ۲۰- انتخاب سریع یک فیلم ۲۱- ایستاده جیش کردن ۲۲- ندیدن فیلم هندی ۲۳- غیبت نکردن ۲۴- فحش ناموسی دادن ۲۵- نرقصیدن موقع شنیدن یک آهنگ شاد ۲۶- آرایش نکردن ۲۷- لاک نزدن ۲۸- صحبت نکردن وقتی که باید ساکت باشن ۲۹- سیگار برگ و یا چپق کشیدن ۳۰- درک کردن شوهر وقتی اعصابش خورده ۳۱- گریه کردن بدون آبریزش بینی ۳۲- غذا پختن بدون تماشای تلویزیون ۳۳- تماشای اخبار و خوندن روزنامه ۳۴- نق نزدن ۳۵- لگد زدن ۳۶- از سن بیست و پنج سالگی رد شدن ۳۷- اخ تف کردن ۳۹- خواستگاری رفتن ۴۰- از همه مهمتر موارد بالا رو قبول کردن « چرندستان » هشتاد ضربه شلاق حقش بود بهنام نوشت... دلتنگم و دیدار او درمان من است ، تا که یک روز نبینم او را ، همچنان این بی قراری همه در جان من است . * جفنگستان * اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: ... «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:«ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 345،234،524،443،974 سنگ روی زمین وجود دارد.» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . حقشو کف دستش بگذارم. لطفا آدرس این صفحه رو به هرکسی که می شناسین بفرستین شاید اون احمق رو بتونیم پیدا کنیم! ترسناک ترین داستان کوتاه دنیا « آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند ... ! » ( اگه نظر ندی ایشااله شب بیاد به خوابت !!!!!!! ) « چرند کده » مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل". چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مردبا چهره ای آشفته به او نگاه می کند... . دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده... با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود. با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.!!!!!! دکتر: « هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد!!!!!!!! » جفنگ کده سهلاااام به همه ی دوستای جان ، یه پست جدید واستون گذاشتم به نظر خودم که خیلی باحاله ، شما هم بخونید بعد بگید نظرتون چیه (پلیز) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( این روزها همه نظر می دهند ، شما چطور؟! ) ( آقا دیب داری؟ ) یارو زبونش می گرفته ، می ره داروخونه می گه : آقا دیب داری؟ کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. اون میآد می پرسه: چی میخوای عزیزم؟ یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست. یارو می گه: دیب! ** دوست عزیز ، ارائه نظر نشان دهنده شخصیت شماست !!! ** ( چرند نامه ) خاطرات یه مرد کثیف 31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای منا.بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مناگربه سفید پشمالوی زن چهارممه. 4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستانبستریه.ماهی2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند! 7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه. 14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه.... 16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم..... 20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مناهم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده.. 21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که منا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم..... 25 اردیبهشت: امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه...... 26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا... 28 اردیبهشت: امروز آتنا بام آشتی کرد.. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش... 2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم .......کسی به من مشکوک نیست. 10 خرداد: توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده..میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت....... 10خرداد: مردم....هواپیما سقوط کرد. روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم..یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ..... همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند.... دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود.. دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند. فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست منا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه! چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند. یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره....فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!! ( اگه تشابه اسمی پیش اومد عذر میخوام. داستان بود دیگه جدی نبود که!!!!!! بابا بی خیال شو دیگه واسه خنده بود همین!!!!!!! حالا اگه خوشت اومد کامنت بزار تا منم خوشم بیاد!!!!!!!! ) وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: ”متشکرم”. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد. خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: ”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: ”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم. به من گفت: ”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” . یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید. من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم. میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت: ”تو اومدی ؟ متشکرم” سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. …. ای کاش این کار رو کرده بودم ……………. جفنگ نامه بــعضی موقع ها طرفِ جفنگ گو که شما باشی به هیچ وجه حوصله ی جفنگ گفتن نداری که دیگه چاره ای نیست جز مرور کردن جفنگ های قبلی توسط همون آدمایی که گفتم! بــعضی موقع ها نه! تو میخوای جفنگ بگی ولی واقعا جفنگت نمیاد! هرچی سعی میکنی دو کلوم ازین مُخِ هنگ کرده ی مبارکت بیرون بکشی...نمیاد که نمیاد! بــعضی موقع ها هم کلا اعصابی که بشینی جفنگ بگی و ملت به جفنگات بخندنو نداریـ ! بــعضی موقع ها هم کلا پشیمون میشی یه چیزی بگی که ملت بخندن! میخوای بیشتر بزنی اعصاب ملتو داغون کنی،که در این مورد جفنگ هیچ نتیجه ای نداره! بــعضی موقع ها هم جفنگ میگی ولی حوصله ی عواقب بعدیشو نداری! (عواقب: نظر دادن! ندادن! جواب دادن ندادن..اینا!) بــعضی موقع ها که کلا اصلا از تو فاز جفنگ خارج میشی و میری تو جاده آسفالت! که در این حالت بهترین کار اینه قبل از وقوع هرگونه حادثه ای!کلا بیخیال وبلاگت بشی و اصصصلاا به هییچ وجه بهش سرنزنی!....یه مدت فراموشش کنی هم به نفع خودته هم دیگران! بــعضی موقع ها هم حوصله ی جفنگ نوشتنو داریا ولی اصا نوشتنت نمیااااد! که این حالت خیلی بده! (تامل بفرمائید!) (مشابه حالت دوم!) بخوندش! که در این حالت هم اگه ننویسی خیــلی سنگین تری! بــعضی موقع ها هم حوصله ی وبلاگ نویسی از نوع جفنگشو البته! داری ولی حوصله ی خبر کردن و جواب و تائید نظرات و از این مخلفاتشو نداری! که باز هم اگه ننویسی سنگین تری! چون بعدا عذاب وجدان میگیری! بــعضی موقع ها هم جَو وبلاگ نویسی شدیدا میگیرتت و میخوای گرد و خاک کنی ولی یه خورده که فک میکنی میگی نه بیخیال! آخه تو این دنیای فانی ...! بــعضی موقع ها هم اونقدر به چیزای دیگه!(سوژه های فشنگ تر!)فک میکنی که دیگه فِکر جفنگ گفتن هم به ذهنت نمیرسه چه برسه به عمل کردنش! بــعضی موقع ها هم اونقدر دلت غم داره که.....! بــعضی موقع ها هم میترسی (یا: بدت میاد!) از نوشتن و جفنگ فتن..آخه می ترسی ملت فک کنن خیلی خوشحالی و...دوست نداری اشتباه در موردت فک کنن! (که البته بعضی موقع ها لازمه!) ! بــعضی موقع ها هم اونقدر حس نفرتت نسبت به این دنیای مجازی گل میکنه که حالت از کانکت شدنش به هم میخوره چه برسه به نوشتن توش! بــعضی موقع ها هم که کلاً نا امید میشی! میگی: آقا! اینا کیلو چنده ؟؟؟ بــعضی موقع ها هم دغدغه هات انقد زیاد میشه که شخصا صفحه ی وبلاگت رو باز میکنی و(ضمن نگریستن بهش!) میگی: زِکی! (با رعایت تمامیِ قواعدِ تلفظی!) بــعضی موقع ها که کلا تو فاز دَنسی ُ ازش میترسی ُ...! اینا بــعضی از دلایلی بود که یک وبلاگ نویس(از نوع جفنگ نویسش) به خاطرش یه مدت بیخیال نوشتن میشه و سر و وضع وبش میشه اینی که شما روئیت میکنین!
![]()


با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت کرد و بعد از ادامه تحصیل در یک بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال که آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان کار میکرد که یکدفعه دید محمود توی یکی از اتاقها بستری هست.
رفت توی اتاق و مطمئن شد که اونی که بستری هست همون کسی هست که شوهرش را کشت. اینجا بود که زن مسعود به فکر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ را پر بنزین کرد و آمد خودش را پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد.
بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق میکرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی کرد و به محمود گفت تو بودی که همسرم رو کشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق کردم. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی که در دست داشت میخواست زن مسعود رو هم بکشه. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بکش!
محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و میخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو کند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها کرد ولی ناگهان در فاصله بسیار کم از قلب آن زن، محمود از حرکت ایستاد. زن مسعود چشمان خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسید که چرا نمیزنی؟ محمود گفت: بنزینم تموم شد!!!!!!!!!!![]()


![]()
![]()
![]()
![]()

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی کوچولو روی دستشان میخورد.
روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند.
هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود.
هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :
دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند.
روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :
پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند.
دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟
در ۱۸ سالگی :
پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود.
دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .
در دانشگاه :
پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند.
دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند
در هنگام نمره گرفتن :
پسرها خودشان را میکشتند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند.
دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.
در کافی شاپ :
پسرها حساب میکنند.
دخترها میگویند : مرسی!
در مخ زدن :
دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده ، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط میگویند فدای سرم.
هنگام خواستگاری :
پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند.
دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند
هنگام ازدواج :
پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند.
دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد
هنگام زندگی عشقولانه دو نفره :
پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند.
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.
کار کردن :
پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند.
دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند.



.jpg)

![]()





چرا ؟ -
چون شراب حرامه
چرا حرامه ؟ -
چون خدا گفته؟
چرا خدا گفته؟ -
حتما یه حکمتی توش هست
چه حکمتی؟ -
مثلا حرامه چون برای بدن ضرر داره
!یعنی میخوای بگی یک لیوان شراب از هشتاد ضربه شلاق ضررش بیشتره ؟

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
.
.
.
.
.
.
لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من فرستاده می گردم تا 


![]()
![]()

کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب، دیب!
طرف میبینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری میکنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه…
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.
میرن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟
کارمنده می گه: دیب؟
یارومی گه : آره.
کارمنده می گه: همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارومی گه : آره.
کارمنده می گه: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای؟!
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی
انبار و دیب رو میذاره توی یه پلاستیک مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم
دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. 
بــعضی موقع ها هم میخوای جفنگ بگی و بینیویسی! ولی اصلا دوست نداری هیشکی 








